سکوت خانه میپیچد به پایی
بدر می آورم رخت سفر را
برای گفت و گویی صرف چایی
چقد کوتاه است این زندگانی
نفس میگیرد هنگام جدایی
ندیدم در میان خانه گردی
شبی هرگز به روی من بخندی
نمیریزد از این لبهای سنگی
نه یاد و خاطر از مهمان قبلی
چه دستی بود خواب پنجه اش کو
نه خطی خورده بر جایی نه رنگی
نمیدانم به خوابش نیمه شبها
شنید آیا صدای مست و منگی
بگو چیزی تو هم انگار لالی
مگر ترسی ز صا حبخانه داری
چه رنگی داشت مویش زرد یا سرخ
نژادش بود آیا آریایی
مسلمانی مگر دیوار سنگی
نگفتم جیب مردم را بگردی
ز رو یایش بگو چیز قشنگی
نه از کوس کوس و هارینگ* هلندی
در این دنیا بدنبال که میگشت
بگو دیدی تو آن گمگشته جایی
سر کوهی که روزی چشم بودی
ندیدی یار شیرینش به راهی
همان یاری که مشک آب میبرد
هنوز هم میبرد با سوز و آهی
تو میدانی، تو ای دیوار سنگی
تو مردم را زهم بیگانه کردی
گرفتی هر که را در تنگ آغوش
خودت را در دل بی خانه کردی
تو آنها را در این سرد زمستان
رها در کنج هر ویرانه کردی
به زندان کرده ایی ایرانیان را
تو ملا را بسر عمامه کردی
به دستش داده ایی کاخ کیان را
کیان را در جهان آواره کردی
چه گویم با تو ای دیوار سنگی
تو آب چشمه را در شیشه کردی
نمیگویی نگو میداند هر کس
چها بر گربه همسایه کردی
شیوع آنفولانزاهای خوکی
چرا آن غازها را نفله کردی
چرا در کون ایرانی منُاره
تو اینجا کون خود را پاره کردی



